در میان این واژه های بی مروت که هیچ یک لیاقت بیان احساس مرا نسبت به تو ندارد فقط یک کلمه بود که بوی اشنائی داشت ...گویا سالها با ان زندگی کرده ام . امشب که خیس گونه هایم به ترنم بهار میریزند تو را فریاد خواهم زد ای رفاقت قدیمی . تصدقت شوم سالی دگر گذشت و دست های سرد من در زیر جوخه های یخ و تگرگ زمستانی به زیر باران ها و سیلاب های بهاری به دنبال شور ان گرهی هستند که تو به من هدیه داده بودی. نازنینم من هیچ گاه خاطراتم را به جوی نخواهم ریخت زیرا میترسم که دریا بوی تو گیرد ... و تو بهتر از ان خدایت میدانی که خاطراتم تنها کوله باری است که با خود از فرسنگها راه به همراه اورده ام.پریزادم ای تنها اامید من من در دیار غربت به تو می اندیشم از تو می نویسم و بر تو می خوانم که باورم داشته باش ... تو ای که از رقص یک واژه یا شعله یک شعر مینویسی کی میتوانی این دریای طوفانی را که بر دلم حاکم است توصیف کنی ؟ تو بهتر از من میدانی که طوفان اشکهایم را کسی موسی نیست ؛ بر من بگشای اغوشت را به یاد باغچه ی سرد مادر بزرگ ؛ به یاد دیوارهای قرمز و کاغذی ؛ به یاد رختی که هر شب مادرم در ان سر بر استین خواب می کشد . با خود قسم خورده ام که هرگز نام تو نیاورم و از ان خاطره ی بد با کسی سخن نگویم ولی افسوس که قسمم نام تو بود. ... تو را به پاکی خون کودکانه ات ؛ به صافی چشمان معصومانه ات و به ناله های عفیفانه ات سوگند میدهم که مرا به زیر اوار عذاب وجدان زنده به گور مکن که من هر چه دارم از تو دارم . برای کسی که دیدن می تواند چه گنج زوال ناپزیری در یک قطره یخ ذوب شده است.